![]() |
![]() |
|
| خدایا ... از عمر من ان چه هست بر جای***بستان و به عمر لیلی افزای... |
|
اسمان ابری هوا بارانی و تاریک باران میزند بر گونه ام می خورد پیوند با باران چشمانم دست من خیس از باران است در میان هق هق گریان چشمانم ای خدا باران تو میشوید امشب هر بدی الودگی های زمینی را میدهد امید فرداهای بهتر را ای خدا بارانت چه زیباست میشود حس کرد بوی عطر پاک خاک دنیا را کاش میشد شسته میشد این گناهان دلم با اشک چشمانم تا که شاید حس کنم من نیز عطر پاک دلها را
دست من خیس از باران است در میان هق هق گریان چشمانم ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 23:53 توسط علیرضا |
|
|
خداحافظ کمی دل خیس کمی ناراحت از دیروز
کمی پرخشخش از فریاد به یاد یک شب پاییز خداحافظ اگر رفتم
اگر در سایه ای مردم ببخش من را اگر روزی غباری از رهت شستم خداحافظ کمی خسته بسوی راه ناپیدا
به سوی ساحلی از درد برای این من تنها خدا حافظ تو ای لیلا تو ای مجنون تر از فرهاد
خداحافظ زمن من که شدم گمگشته در فردا خداحافظ نمیدانم چرا این قصه پیدا شد
نمیدانم چرا یک دل اسیر دست دنیا شد خداحافظ برو ای دوست
گنه با این من عاصی است
تو از شبنم تو از احساس تو مهرت تا ابد باقیست خداحافظ برو ای دوست بزن خط بر همه نامم
مرا از یاد خود کم کن که من بد یاد و بد نامم ،خداحافظ نمیگویم مرا اکنون ببخشایی
ولی فردا من اگاهم
که تو از نسل فردایی خداحافظ نمیدانم که اخر این گنه با کیست
و شاید دست تقدیر است که در دنیای ما جاریست...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 21:58 توسط علیرضا |
|
|
چه ویرانم این شبها چه دلتنگم من تنها چقدر خسته ام چقدر خسته ام از این شبهای ظلمانی نمیخوابم من این شب ها بیدارم دگر از کوچه ی فکری که پایانش به بن بست منتهی میشود بیزارم همه روزها تکراری همه شب ها بیداری سراپا غرق اندوهم ولی در جمع میخندم چه بیهودست این بودن چه مردود است خندیدن زمان به خنده من مرده بنگر! نمیخندد دلم در سینه دیگر هوای دل من ابریست ابریست دگر وقت نشستن بین جمع نیست...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 20:27 توسط علیرضا |
|
|
سلام دوستان گلم ...
منم ایام محرم و الحرام را به شما تسلیت عرض مینمایم ولی الان ما با عاشورای دیگر مواجه هستیم و الان غزه کربلا است بیاین همه با هم دعا کنیم که خدا شر این رژیم ظالم را از روی زمین پاک کند ( الهی امین )...
عزه الان کربلایی دیگر است ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 0:51 توسط علیرضا |
|
|
نمیدونم از کجا شروع کنم قصه تلخ سادگی مو
نمیدونم چرا قسمت میکنم روز های خوب زندگی مو چرا تو اول قصه همه دوستم میدارن وسط های قصه که میشه سر به سر من میذارن تا میاد قصه تموم شه همه تنهام میذارن میتونم مثل همه دورنگ باشم دل نبازم میتونم مثل همه یه عشق بادی بسازم تا با یک نیشه زبون بترکه و خراب بشه میتونم بازی کنم با عشق و احساس کسی میتونم درست کنم درد دل و دل واپسی میتونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم میتونم پشت دلها قایم بشم کمین کنم ولی با این حرفا باز منم مثل اونا یه دروغ گو میشمو همیشه ورد زبونا یه نفر پیدا بشه به من بگه چیکار کنم با چه تیری اونی که دوستش دارم شکار کنم من باید از چی بفهمم چه کسی دوستم داره توی دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره...وجود داره ...وجود داره ...؟...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 18:16 توسط علیرضا |
|
|
پاییز!چشم باز کن و مرا ببین
دیدی با رفتنش آسمان آبی ام را با خودش برد!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم آذر 1387ساعت 2:42 توسط علیرضا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اگر کسی را دوست داری نه براش ستاره باش نه افتاب چون هردوشون مهمون زودگذرند!پس براش آسمون باش که همیشه بالای سرش باشی...
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 تیر 1388 خرداد 1388 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 |
|
RSS
|